داستانی از امام عصر (عج)
شیخ شمس الدین محمد بن قارون، نقل کرده اند :
مردی به نام نجم اسود، در روستای قوسا که یکی از آبادیهای کنار رود فرات است. ساکن بود.
او از اهل خیر و صلاح بود و زن صالحه ای به نام فاطمه داشت که او هم اهل تقوی بود. این دو، یک پسر و یک دختر به نامهای علی و زینب داشتند؛ اما هم مرد و هم همسرش هر دو نابینا شدند و مدتی بر این حال بودند.
شبی آن زن متوجه شد که دستی به روی او کشیده شد و گوینده ای فرمود:
« حق تعالی کوری، را از تو برداشت. برخیز و شوهر خود، ابوعلی را خدمت کن و در خدمت او کوتاهی نداشته باش. »
زن گفت: چشمهایم را باز کردم و خانه را پر از نور دیدم. دانستم که این معجزه از طرف مولایمان حضرت قائم علیه السلام بوده است.
حتما داستان شعر محتشم کاشانی رو شنیدید . همون که شعر :
باز این چه شورش است که در خلق آدم است
اگه نشنیدید به ادامه مطلب برید
حتما می دونند که یه روش مطالعاتی داره .
در واقع باید کتب رو به ترتیب خوند: یه ترتیب خواص
برای دریافت لیست به ادامه مطلب بروید.
ادامه مطلب

بخش نوا و نما ( مداحی ) ی وبلاگ مستقل شد .
کریمی : محرم ۸۵
![]()
با خرامان رفتن ... شعله زد جان عمو
![]()
![]()
دلم اسیر چشاته .. چشات به موج فراته
![]()
![]()
عمه سادات بی قراره ... غصه و غم هاش بی شماره
![]()
قصه ی شهدا ( بسیار زیبا ... سینه زنی )
![]()
روضه به سبک دشتی ( بسیار زیبا )
![]()
![]()
دم تیغت شرر آفرین ... صوت لبهای تو دلنشین
![]()
انگار یکی میون قلب منه ... ( با حضور رییس جمهور )
![]()

